به سلطان حقیقت ها فرا موشت نخواهم کرد/تو تنها شعله ای هستی که خاموشت نخواهم کرد،هیجان زده نشو پشت کامیون نوشته بود!
**********
یارو از بس به طلا علاقه مند بود با زری ازدواج کرد!
**********
گفتم به عقل که دشوارترین مردن چیست؟عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است،گفتم به بلبلی علاج فراق چیست ؟ ناگهان از شاخه گل افتاد و به خاک تپید و مرد.
**********
اسمتو گذاشتم آفتاب ترسیدم غروب کنی،گذاشتم گل ترسیدم پژمرده شی،حالا اسمتو میذارم نفس که اگه رفتی منم با خودت ببری.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:57  توسط vahid jafari
|
چه زیباست در شب مهتابی دیدن یار
چه کنم دیوار بلند است و نگهبان بسیار
**********
عشق با روح شقایق زیباست
عشق با حسرت عاشق زیباست
عشق با نبض دقایق زیباست
**********
شاد باش که از شادی تو دلشادم
تا تو شادی زغم هر دو جهان آزادم
لذت زندگی من همه خرسندی توست
بی وفایم که وفایت برود از یادم
*********
گل عشق تو هستم شبنمم باش
دلم دنیای زخمه مرهمم باش
زدرد بی کسی قلبم شکسته
به شهر بی کسی ها همدمم باش
********
اگر چه نازنینان را وفا نیست
گلستانی چو باغ آشنا نیست
اگر بر چرخ هفتم پا گذارم
دلم یک لحظه از یادت جدا نیست
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:56  توسط vahid jafari
|
روزی افسری در پادگان سربازان را به صف کرده و از آنها اسمشان را می پرسد.به یک سرباز تهرانی که اسمش فریدون بود گفت:
-اسمت چیه؟
سرباز تهرانی جواب داد:
-فری جناب سروان.
افسر با عصبانیت گفت:
-ما اینجا بچه ننه بازی نداریم ، درست بگو فریدون!
نفر بعدی یک سرباز روستایی بود که اسمش قلی بود.وقتی افسر از او اسمش را پرسید ، او از ترس عصبانی شدن افسر فورا گفت:
- ~ قلیدون ~!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:4  توسط vahid jafari
|
آدمخوار:قربان،پسر اون یارویی رو که هفته پیش خوردیم،گرفتیم،چیکارش کنیم؟
رییس قبیله:یتیمچه ازش درست کنید!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:12  توسط vahid jafari
|
شکارچی اول:امروز من یک غاز بزرگ شکار کردم.
شکارچی دوم:غاز وحشی بود!
شکارچی اول:خودش نه ولی صاحبش واقعا وحشی بود!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:6  توسط vahid jafari
|
اولی:پدربزرگ خدابیامرزم می گفت:من پدر پدر پدر پدر پدر بزرگم را دیده ام .
دومی:عجیبه چطور همچین چیزی ممکنه؟!
اولی:تعجب نداره،آخه پدر بزرگم لکنت زبون داشت!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:3  توسط vahid jafari
|
از شخصی که ادعای فضل و کمال می کرد پرسیدند:
-آیا تاگور شاعر و نویسنده معروف هندی را می شناسی؟
گفت:
-بله می شناسم.
گفتند:
-از او شعری هم به خاطر داری؟
جواب داد:
-بله،این شعر زیبا از اوست.~زگهواره تاگور دانش بجوی~!
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:11  توسط vahid jafari
|
فرمانده:بگو ببینم،در جبهه چه موقع پیشروی و چه موقع عقب نشینی باید کرد؟
سرباز ترسو:قربان،وقتی دشمن از جلو میاد عقب نشینی و هنگامی که از عقب حمله می کند باید پیشروی کرد!
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:4  توسط vahid jafari
|
دادستان:...بله آقایان قضات ، این مرد با نهایت زیرکی و مهارت و در عین استادی و تر دستی به چنین سرقتی دست زده ....
متهم:اختیار دارین قربان من شایسته این همه تعریف و تمجید شما نیستم!
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 11:58  توسط vahid jafari
|
بیمار - ببخشید من بیماری قلبی دارم. مطب دکتر متخصص قلب کجاست؟
دربان ساختمان پزشکان-از پله ها برو بالا ، طبقه پنجم،دست چپ در چهارم،چهار هزار تومن بده خانم منشی،بعد چهار پنج ساعت بشین تا بلکه خانم منشیبین مریض ها بفرستدت پیش دکتر!
بیمار-خیلی ممنون از اینجا راست میرم بهشت زهرا ، راحت تره!
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 11:54  توسط vahid jafari
|